GhoolAbad logo
مقاله‌ها
غول آباد؛ دانش‌نامهٔ مردمی یزد
user
مهمان گرامی، خوش آمدید! - قلعه -
addressغول آباد / مقاله‌ها / خاطرات میرزا علی اکبر باقر‌زاده

خاطرات میرزا علی اکبر باقر‌زاده

w
میرزا علی اکبر باقر‌زادهwriter میرزا علی اکبر باقر‌زاده

«میرزا علی اکبر» فرزند «علی اصغر» در سال ۱۲۵۵ ه.ش در محلهٔ «گازرگاه» در یزد به دنیا آمد. پس از سی سالگی به همراه پدر بازرگانش به «روسیهٔ» تزاری مهاجرت کرد و پس از «انقلاب روسیه» در سال ۱۲۹۶ ه.ش در «مشهد» اقامت گزید و در آنجا به تجارت چای پرداخت.

«جیحون یزدی» دایی او و «استاد علی باقر‌زاده» متخلص به «بقا» پسر او است. «حاج میرزا علی اکبر باقر‌زاده» در کهنسالی از کار کناره گرفت و به نوشتن زندگی‌نامهٔ خود پرداخت و موفق به نوشتن خاطرات سه دههٔ اول زندگانی خود که در یزد گذرانده بود شد. وی سرانجام در سال ۱۳۲۶ ه.ش در «مشهد» درگذشت.
r
i
t
er
co
علی باقر‌زادهcorrector علی باقر‌زاده

«علی باقر‌زاده» فرزند «میرزا علی اکبر» در ۱۱ تیر ۱۳۰۸ در «مشهد» به دنیا آمد. او که تنها پسر خانواده بود، مجبور شد کار پدر را دنبال کند؛ ولی به طور غیر رسمی به تحصیل انگلیسی، عربی و ادبیات فارسی پرداخت؛ چنان که در جرگهٔ شعرا، ادیبان و نویسندگان قرار گرفت. او در شعر، طبعی روان و شیوه‌ای اندرزی و حکمی داشت و «بقا» تخلص می‌نمود.

«باقر‌زاده» مدیر و کارآفرینی نمونه بود و در انجام امور اجتماعی نیز بسیار کوشا بود. او در کنار مسیولیت‌های تجاری خود، عضو هیات امنای «اوقاف خراسان»، عضو هیات امنای دانشگاه‌های شمال شرق کشور و رییس هیات امنای دانشگاه «فردوسی مشهد» هم بود. وی آثار خیر فراوانی همچون خوابگاه و مدرسه و کتاب‌خانه از خود بر جای گذاشت. او سرانجام در ۱۸ آذر ۱۳۹۵ در «مشهد» درگذشت و در «مقبرة الشعرای توس» به خاک سپرده شد.

ده‌ها مقاله و شعر از «بقا» در مجلات به چاپ رسیده است. کتاب‌های او را می‌توان چنین برشمرد: «آب بقا»، «بزم سخن»، «بزم محبت»، «بیست و یک مقاله»، «پنجاه و دو سال سیر آفاق»، «حکایت‌ها و لطیفه‌ها»، «در پیچ و خم زندگی»، «دو سفر‌نامهٔ هند»، «راز بقا»، «زلال بقا»، «سفر به مسکو و سن‌پطرز‌بورگ»، «طراز یزدی»، «قطعه‌ها»، «وقوفی در عرفات»، «نامهٔ فرزانگان»، «نسیمی از دیار خراسان»، «یاد مادر» و ...
rr
ec
tor
متن
flowerسپاس از آقایان «احمد کریمی»، «عباس علی فیاض»، «بهاری»، «سید علی چیتی»، «صادق بهجت» و عمارت «بهار عمر» و خاندان «باقرزاده» که به لطف ایشان عکس‌ها و توضیحات متن به دست آمد.
تصویرzoomimage
میرزا علی اکبر باقرزاده
نقاشی پرترهٔ حاج میرزا علی اکبر باقرزاده.
اهدایی مسعود باقرزاده

۱- پیش گفتار

پدرم، شادروان «حاج میرزا علی اکبر باقرزاده»، در سال ۱۲۹۳ ه.ق (۱۲۵۵ ه.ش) در محلهٔ «گازرگاه» یزد متولد شد و در سال ۱۳۶۷ ه.ق (۱۳۲۶ ه.ش) در «مشهد» درگذشت.

وی در سال ۱۳۲۳ ه.ش، در سن ۷۱ سالگی که از کار تجارت کناره گرفته بود، در صدد برآمد خاطرات زندگی ۷۰ سال خود را تا آن روز، که در یزد، «روسیهٔ» تزاری و «مشهد» سپری شده بود به هفت دهه تقسیم کرده و یادداشت نماید.

متاسفانه مجال نیافت خاطرات بیش از سه دههٔ اول عمر خود را که در یزد گذرانده بود به نگارش درآورد؛ و ضعف و ناتوانی دو سال آخر عمر، او را از ادامهٔ کار بازداشت. در اینجا، دو ماجرا از دههٔ دوم عمر پدر را که در سال‌های ۱۳۰۴ تا ۱۳۱۳ ه.ق (۱۲۶۵ تا ۱۲۷۴ ه.ش) در یزد اتفاق افتاده است، نقل می‌کنم، که تصویری است از زندگی اجتماعی آن روز یزد و می‌تواند برای خوانندهٔ گرامی، آموزنده و عبرت‌انگیز باشد.

تصویرzoomimage
مکتب‌خانهٔ پسرانه
مکتب‌خانه‌ای پسرانه در دورهٔ قاجار.
Antoin Sevruguin

۲- خاطرهٔ اول؛ عبرت

یازده سال داشتم (۱) که پدرم مرا به مکتب‌خانهٔ «ملا حیدر اصفهانی زرکوب» (۲) واقع در قسمت آخر بازار که سرای «گرک» (۳) (/gā.rok/) نام داشت گذاشت و سه سال در آنجا به خواندن «کتاب حافظ» و «گلستان سعدی» و آموختن خط و حساب پرداختم.

روز‌های پنجشنبه بعد از ظهر و جمعه تعطیل بودیم. شخص شرور و بیکاره‌ای بود به نام «رضا مسگر» که اغلب با پای برهنه از بازار و کوچه عبور می‌کرد و هفته‌ای پنج شاهی (ربع قران) پول سیاه (۴) و ده ورقهٔ باطله که «سیاه مشقی» می‌گفتند از شصت نفر شاگرد «ملا حیدر» باج می‌گرفت. (۵)

صبح یک روز پنجشنبه که به مکتب می‌رفتم، طبق معمول او را نزدیک مکتب‌خانه دیدم که به یکایک بچه‌ها سفارش می‌کرد: ”وای به حالتان اگر موقع تعطیل شدن مکتب‌خانه، پول سیاه و کاغذ باطله آماده نباشد؛ شما را کتک خواهم زد.“

در مکتب‌خانه، بچه‌ها را جمع کرده، گفتم: ”ظهر همه با هم از مکتب خارج می‌شویم و هر کدام با شتاب به طرف منزل می‌رویم. اگر «رضا» تعقیبمان کند، یک نفر را خواهد گرفت و بقیه آسوده خاطر خواهند بود.“ به همین قرار عمل شد و به منزل رسیده، به استراحت پرداختم.

تصویرzoomlink
خانه‌ای سنتی در گازرگاه
خانه‌ای تاریخی با قدمتی دستکم ۳۰۰ ساله در قلب محلهٔ گازرگاه یزد. گازرگاه یا گازارگاه محل اقامت تعدادی از افراد تاجر و سرشناس یزد بوده که عمدتاً در کار تجارت پارچه و منسوجات بوده‌اند. معنای اصلی گازر یعنی سفیدگر؛ و گازران، سفیدگران پارچه‌های پنبه‌ای و نخی بوده‌اند که برای رنگرزی آماده می‌شده است.
متن: رضا ابویی / عمارت بهار عمر

ناگهان حلقهٔ در خانه به صدا درآمد. رفتم ببینم کیست. با چهرهٔ خشمگین «رضا» روبرو شدم که در نتیجهٔ تعقیب یکی از بچه‌ها، توطیه‌گر را که من باشم شناخته بود و تا به خود آمدم، دو سیلی محکم به گوشم نواخته، فرار کرد. گریه‌کنان به اطاق آمده، در را از داخل بسته، بی‌حال افتادم.

شب‌هنگام دریافتم که مادرم با اضطراب به در می‌کوبد. در را باز کردم؛ پرسید: ”چرا چشمانت از گریه سرخ شده است؟“ ماجرای سیلی خوردن از دست «رضا مسگر» را گفتم. مادر که زنی سید و مومن بود، اشکش جاری شد و رو به قبله ایستاد و با دلی سوخته گفت: ”خدایا! اگر «رضا» به ناحق به پسر من سیلی زده است، دستش زیر ساطور برود.“ سپس مرا نوازش کرده، دلجویی نمود.

تصویرzoom
دستگیری شرور
دستگیری و گرداندن شروری در بازار در اواخر قاجار.
هزاردستان؛ علی حاتمی

شب و روز جمعه را با ناراحتی به سر برده، صبح شنبه به مکتب‌خانه رفتم. ظهر که از مکتب آزاد شدم، جمعیتی را دیدم که به طرف بازار می‌دوند. علت را پرسیدم؛ گفتند: ”دست بریده‌اند.“ دویدم جمعیت را کنار زده، دیدم دستِ بریده‌ای را که ریسمانی به انگشت شست او بسته‌اند با چهار نفر فراش و میر غضب به طرف بازار می‌برند و از هر دکانی، فراش با ارایهٔ دستِ بریده، یک صد دینار معادل یک دهم ریال (یک دهم قران) می‌گیرد؛ و «رضا مسگر» را با حالی نزار و دست بریده، افتان و خیزان با خود برده، به مردم می‌شناسانندش.

گفتند روز جمعه «رضا» در دکان قصابی، دخل قصاب را می‌دزدد؛ او را می‌گیرند و به دار الحکومه می‌برند. حکومت یزد با «جلال الدوله»، فرزند «مسعود میرزا ظل السلطان» حاکم «اصفهان»، و نوهٔ «ناصر الدین شاه»، جوانی ۲۰ ساله بوده است که تازه به یزد آمده و می‌خواسته قدرتی نشان مردم دهد. (۶) دستور می‌دهد دست «رضا» را در همان قصابی‌ای که دخل آن را دزدیده است، زیر ساطور قطع کنند و حکم بلا فاصله اجرا می‌شود؛ و نفرین مادر بعد از چند ساعت بدون کم و کاست تحقق می‌پذیرد.

شعر
آه دل مظلوم (۷) به سوهان ماند
گر خود نبُرد بُرنده را تیز کند
ابو سعید ابو الخیر
تصویرzoomimageimage
بازار ایرانی
راستهٔ قماش‌فروش‌ها در بازاری ایرانی در دورهٔ قاجار.
Antoin Sevruguin

۳- خاطرهٔ دوم؛ امنیت

در سال ۱۳۰۹ ه.ق (۱۲۷۰ ه.ش) که پانزده سال داشتم، شاگرد «علی اکبر سمسار» که دکان بزازی داشت شدم و مدت ۵ سال با او کار کرده و مورد اعتماد و محبتش بودم. آن اوقات، عهد سلطنت «ناصر الدین شاه» بود و در دستگاه سلطنتی، «محمد عبد الله» {معروف به} «پهلوان یزدی کوچک» (۸) پهلوان پایتخت بود و از «ملیجک» و «شغال الملک» و «کریم شیره‌ای» و ... نام برده می‌شد و شاه گرم عیش و عشرت، و مردم در بی‌خبری کامل بودند.

در آن هنگام در شهر یزد، دو نفر از الواط گردنکش معروفیت داشتند. یکی «سید رضا» (۹) و دیگری «رضا» خوانده می‌شد. این دو نفر، سخت با یکدیگر مخالف بودند و هر کدام که به بازار می‌آمدند، قریب ده نفر نوچه‌های خود را که چون خود آنان آشوبگر بودند، همراه داشتند. آنها لباسشان سرداری (۱۰) با کلاه بود و زیر سرداری، غالباً انواع اسلحهٔ سرد و گرم از قبیل خنجر، شمشیر، کارد، قیچی، زنجیر و هفت‌تیر پنهان داشتند که در جنجال‌ها و درگیری‌ها از آنها استفاده می‌کردند.

این عده اگر به یک نفر پولدار و اعیان، شب یا روز پیغام می‌دادند که مثلاً یک صد تومان برای خرجی ما‌ها بفرست و او نمی‌فرستاد و امتناع می‌کرد، بعد از یکی دو روز او را می‌کشتند یا خانه‌اش را غارت می‌کردند؛ و حکومت هم قادر نبود از آنان بازخواست نماید.

تصویرzoomimageimage
لوطی و نوچه‌ها
لوطی که سرداری پوشیده به همراه نوچه‌هایش که قبا بر تن دارند وارد بازار می‌شوند. در دورهٔ قاجار، سرداری لباسی برازنده به حساب می‌آمد. در اواخر قاجار، دامن سرداری‌ها کم‌چین‌تر و کوتاه‌تر و شلوار‌ها تنگ‌تر می‌شود.
هزاردستان؛ علی حاتمی / محمد علی کشاورز

یک روز که استاد من برای صرف ناهار به منزل رفته بود و دکان را به من سپرده بود، «سید رضا» با نوچه‌ها و مریدانش، جلوی دکان آمدند. «سید رضا» در دکان نشست و مرید‌ها ایستادند. من از ترس مثل بید لرزان شدم؛ ناچار سکوت کردم. «سید رضا» مرا مخاطب ساخته، امر کرد آن توپ ماهوت (۱۱) را که با دست نشان داد، بیاورم. آورده، در برابرش گذاردم. به یکی از نوچه‌های خود امر کرد: ”برو «سید محمد خیاط» را بگو بیاید.“

تصویرzoomimage
سید رضا لوطی
سید رضا کافی ملقب به سید رضا لوطی، رییس انجمن لوطیان و داروغهٔ یزد در دورهٔ مشروطیت.
چیدمان؛ شمارهٔ ۶ / آرشیو استاد چیتی

«سید محمد خیاط» فوراً آمد. «سید رضا» سوال کرد: ”از این پارچه برای خودم و بچه‌ها به جهت سرداری چقدر لازم است؟“ خیاط گفت: ”هر نفری ۲٫۵ ذرع (۲٫۶ متر) به شمارهٔ ۹ نفر.“ «سید رضا» بدون اینکه از قیمت سوال کند به من گفت: ”۲۲٫۵ ذرع (۲۳٫۴ متر) جدا کن.“ اطاعت کردم. برای آستر آن، ماهوت عنابی را طلب کرد؛ آوردم. گفت: ”۲۵ ذرع (۲۶ متر) از آن جدا کن.“ اطاعت کردم.

«سید رضا» هر دو ماهوت را به «سید محمد خیاط» داد و گفت: ”یک هفتهٔ بعد سرداری‌ها را از تو می‌خواهم!“ «سید محمد» ماهوت‌ها را برداشته، رفت؛ و «سید رضا» هم با مرید‌ها برخاسته، رفت.

استاد من که از این معامله با‌خبر شد و دانست که هشتاد تومان سرمایهٔ او به دست شاگردش به باد رفته است، از ترس جرات نداشت یک بار هم به من بگوید چرا پارچه‌ها را دادی یا به پدرم شکایت کند. تا اینکه چهار ماه از این قضیه گذشت. یک روز ظهر که استاد برای ناهار به منزل خود رفته و دکان را به من سپرده بود، «سید رضا» با مرید‌ها به بازار آمد؛ در دکان ما نشست. مرا دوباره ترس فرا گرفت.

تصویرzoomimageimage
سرای والی
سرای والی بزرگ در مجموعهٔ بازار یزد.

«سید رضا» مرا مخاطب ساخته، گفت: ”لوطی! آیا استاد به تو اظهار کرد که چرا این معامله را با من کردی؟“ گفتم: ”نه آقا خیلی از این سودا خوشحال شد.“ گفت: ”خوب لوطی، پدرت تو را ملامت نکرد؟“ گفتم: ”نه!“ گفت: ”یک کاغذ بردار خطاب به «کیخسرو» گبر (۱۲) بنویس که مبلغ یک صد تومان فوری به آورندهٔ کاغذ بدهد.“ گفتم: ”قیمت پارچه‌ها ۷۸ تومان می‌شود.“ گفت: ”می‌دانم؛ ۲۲ تومان هم برای خودت باشد.“ قبول نکردم، {به این بهانه} که خودم لازم ندارم. راضی شد که ۷۸ تومان بنویسم.

کاغذ را نوشتم. «سید رضا» آن را امضا کرده، جای من نشست؛ و گفت: ”برو؛ در سرای «والی» (۱۳) حجره دارد؛ وجه را گرفته، بیاور.“ خوشحال شدم و دویدم نزد «کیخسرو» و نوشته را نشانش دادم. بیچاره نوشته را دید و رنگش پریده، سکوت کرد. به او گفتم: ”اگر قبول نداری بگو برگردم.“ او با التماس گفت: ”قربانت شوم؛ پول می‌دهم.“ پول را از او گرفته، دویدم به سوی دکان و به «سید رضا» گفتم: ”گرفتم.“ {او هم} برخاست و رفت.

fo
footnote پانوشت

(۱) یازده سالگی نویسنده، مقارن با سال ۱۳۰۴ یا ۱۳۰۵ ه.ق (۱۲۶۵ یا ۱۲۶۶ ه.ش) است.
(۲) گویا مکتب‌خانهٔ «آخوند ملا حیدر اصفهانی» از مکتب‌های مهم و پرثمر آن دوران بوده است. برای نمونه «آقا سید هاشم فقیهی» متولد سال ۱۲۸۸ ه.ق (۱۲۵۰ ه.ش) و موسس مدرسهٔ «تدین» در یزد، در کودکی شاگرد همین مکتب‌خانه بوده است. (مشروطیت در یزد؛ ص ۲۱۰)
(۳) سرای «گرک» همان کاروانسرای «بافقی‌ها» در محلهٔ «گازرگاه» بوده که تخریب گردیده و اکنون پارکینگ درون‌محله‌ای «گازرگاه» است. یکی از مسیر‌های دسترسی به آنجا، کوچهٔ «مسجد گازرگاه» یا کوچهٔ هتل «والی» در خیابان «امام» است. (صادق بهجت)
(۴) پول سیاه= پول خرد؛ پشیز؛ سکهٔ مسی. (فرهنگ فارسی معین)
(۵) پنج شاهی، برابر با ۲۵۰ دینار بوده؛ بنابراین سهم باج هفتگی هر شاگرد به طور متوسط حدود ۴ دینار یا ۰٫۰۰۴ قران می‌شده است. با ۵ شاهی در آن سال‌ها می‌شده ۱٫۲ کیلو جو، ۸۵۰ گرم گندم یا ۳۷۵ گرم گوشت گوسفند خرید.
(۶) «حسین میرزا جلال الدوله» برای نخستین مرتبه، در اواخر سال ۱۳۰۷ ه.ق (اوایل ۱۲۶۹ ه.ش) و در ۲۲ سالگی به حکومت یزد رسید. پس از این دورهٔ دو ساله و تا پیش از جنبش «مشروطه»، او برای دو مرتبهٔ دیگر نیز حاکم یزد شد. ”در حقیقت، حکومت «جلال الدوله» از اول سنهٔ ۱۳۰۸ ه.ق (۲۶ مرداد ۱۲۶۹ ه.ش) بود و دو سال حکومتشان طول کشید. در این مدت دو سال، حکومت نداشتند؛ سلطنت چنگیزی داشتند. احدی خود را مالک شییی نمی‌‌دانست. هر کس هر چه داشت مال ایشان بود.“ (خاطرات وکیل التولیه؛ جلد ۱؛ ص ۱۸۷)
(۷) این تک بیت با واژهٔ «مظلوم» ضرب المثل گردیده؛ ولی در خود رباعی، با واژهٔ «درویش» ضبط شده است.
(۸) «پهلوان محمد عبدل یزدی» ملقب به «پهلوان یزدی کوچک» در سال ۱۲۳۳ ه.ش در یزد به دنیا آمد. او پس از پهلوانی در یزد، به «کرمان»، «مشهد» و «تهران» رفت و بر همهٔ کشتی‌گیران آن نواحی نیز پیروز گشت. چند سال پیش از قتل «ناصر الدین شاه»، پهلوان اول پایتخت شد و بازو‌بند پهلوانی قاجار را به بازو بست و رسماً تا پایان «قاجار» در این مقام بود. او که افزون بر قدرت جسمانی در صفای روحانی نیز زبانزد بود، سرانجام در سال ۱۳۱۰ ه.ش در یزد وفات یافت و در گورستان «جرهر» به خاک سپرده شد. (تاریخ ورزش باستانی یزد؛ ص ۱۳۳ - ۱۱۱)
(۹) «سید رضا کافی» در سال ۱۲۹۰ ه.ق (۱۲۵۲ ه.ش) در یزد به دنیا آمد. هنوز ۲۰ سال نداشت که در محرم ۱۳۰۹ ه.ق (مرداد ۱۲۷۰ ه.ش) به ماموران حاکم که قصد دست‌درازی به زنان داشتند، تیر انداخت و به «سید رضا لوطی» مشهور گشت. در اوج دورهٔ «مشروطه» که رییس لوطیان یزد بود، به حکم «انجمن ولایتی»، داروغهٔ شهر شد. در واقعهٔ قتل «محمد تقی مازار» در رمضان ۱۳۲۶ ه.ق (مهر ۱۲۸۷ ه.ش)، قاتل بست‌نشسته را از امامزاده بیرون کشید و به دست قصاص سپرد. اشرار مخالف او و مردم تحریک‌شده، به بهانهٔ این بست‌شکنی به قلعه ریختند و او را کشتند.
(۱۰) سرداری= نوعی لباس بلند مردانه که پشتش چین داشته و روی لباس‌های دیگر می‌پوشیدند. (فرهنگ فارسی معین) ”در اواخر «قاجار» و پیش از آمدن «رضا شاه»، اغلب میانسالان و جوانان یزدی از یک نوع لباس استفاده می‌کردند که به «سرداری» معروف بود. بالای آن شبیه به کت بود، ولی از پس لباس و پشت سر نیز چین‌هایی داشت. بیشتر ثروتمندان یا حاجی‌زادگان آن زمان از سرداری استفاده می‌کردند با شلوار‌های دکمه‌دار، چون زیپی در کار نبود.“ (یزد دیروز؛ ص ۲۲۲)
(۱۱) ماهوت= یک نوع پارچهٔ پشمینهٔ کلفت پرز‌دار نفیس. (لغت‌نامهٔ دهخدا)
(۱۲) گبر= زرتشتی؛ پیرو زرتشت. این نام بعد از اسلام به زرتشتیان اطلاق شده است. (فرهنگ فارسی عمید)
(۱۳) کاروانسرای «والی» شامل دو سرای بزرگ و کوچک است و در بین دو بازار «زرگری» و «خان» در خیابان «قیام» امروزی قرار دارد. این کاروانسرا از بنا‌های «محمد خان والی» است که در دورهٔ «ناصر الدین شاه» برای دو مرتبه از سال ۱۲۸۰ تا ۱۲۸۷ ه.ق (۱۲۴۲ تا ۱۲۴۹ ه.ش) و از سال ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ ه.ق (۱۲۵۵ تا ۱۲۵۹ ه.ش) حاکم عادل و آبادگر یزد بود. (آتشکدهٔ یزدان؛ ص ۳۹۳ و ۳۹۴)
ot
no
tes
re
یاد‌نامهٔ استاد کریم پیرنیاresource یاد‌نامهٔ استاد کریم پیرنیا

این کتاب به کوشش «اکبر قلمسیاه» گردآوری شده است و در سال ۱۳۸۱ به چاپ رسید. فهرست بخش‌های این کتاب چنین است: ۱- شرح حال / ۲- مقالات استاد / ۳- تاریخ و علوم اجتماعی / ۴- زبان و ادبیات فارسی / ۵- هنر / ۶- دیگر آثار استاد / ۷- سروده‌ها و گزیده‌ها.

مقالات «استاد پیرنیا» عبارت اند از: بنا‌های تاریخی هر کشور در حکم شناسنامه‌های فرهنگی است / تویزه، طاق و دور / مردم‌واری در معماری ایران / مسجد جامع فهرج / هنر معماری در یزد به پایگاه والای خود رسیده است / ارمغان‌های ایران به جهان معماری / خودباختگی ایرانی و فروافتادن هنر ایران / نظری اجمالی به شهر‌نشینی و شهر‌سازی در ایران / تحقیق در معماری گذشتهٔ ایران / بیماری بولوار / بادگیر و خیشخان / معماری مساجد ایران.

مقالات مهمانان عبارت اند از: پنجاه یادگار در نایین / حوادث عصر مشروطه در مناطق مرکزی ایران / خاطرات میرزا علی اکبر باقر‌زاده / سازندهٔ منار بر بالای چوبهٔ دار / میرزا حسن خان مشیر الدوله / وقف‌نامهٔ خانش بیگم / سبزوار در عصر حاج ملا هادی سبزواری / یادی از پدر علم اقتصاد ایران / کشف قدیمی‌ترین رصد‌خانهٔ خورشیدی / نایین و فرهنگ نایینی / پیوند ادبیات و هنر معماری / جای پای اندیشه در منظومهٔ ویس و رامین / سهم گجرات در زبان و ادب فارسی / حدیث عشق / تقارن هنر‌ها / میرزا محمد مهدی امامی مشهور به میرزا آقا / غار‌های اجانتا.
sou
rce
co
comment دیدگاه شما دربارهٔ این مقاله چیست؟

avatar۱- جا‌های ستاره‌دار را پر کنید.
۲- نام شما نمایش داده می‌شود.
۳- رایانامهٔ شما کامل نمایش داده نمی‌شود.
۴- چهرک ماه شما از پایگاه Gravatar دریافت می‌شود.
۵- متن دیدگاه شما از ۱۰ تا ۱۰۰۰ حرف داشته باشد.
۶- دیدگاه خصوصی شما هرگز منتشر نمی‌شود.
۷- راه‌های تماس با نویسنده در قاب هر نویسنده آمده است.
۸- می‌توانید در دم، با ورود یا با ارسال رایانامه، دیدگاه‌هایتان را ویرایش یا پاک کنید.
{
}
mm
ent
co
avatarcomment درود. بسیار برازنده! ببخشید در وجه تسمیه گازرگاه (نه گازارگاه) گفته اند که دو تا جو بوده یکی جوی هرهر و دیگر جوی گازری. گازر به معنی رختشوست ورنگرزها میرفته اند ته جو کلافهایشان را می شسته اند. گازرگاه هرات افغانستان هم معروفست. گازرگاه احتمالا مهمترین محله اواخر قاجارست; تاجران, تاسیسات میسیونری انگلیس, خانه اگنت روسیه که از افنان بوده,...

چند سال پیش چند گونی کاغذ از خانه ای در گازرگاه بدست آمد که درباره شرکت نفت ایران و انگلیس و... بود و بنظرم رسید شاید صاحبش نوکر انگلیسها بوده. کاغذها را نتوانستیم بچنگ آوریم. شاید اسنادی مهم هم داشت. از همین خانه مسافری انگلیسی عکسی در کتاب خود چاپ کرده. نام صاحبخانه به گماشتگان انگلیس میخورد.

پدر مادر پدرم هاشم بابای محله بوده و با اسب به پیشواز دسته محمداباد میرفته که برای سینه زنی می آمده اند (در حسینیه بزرگ گازرگاه یا حسینیه میرچخماق؟).



date ۲۷ آذر ۱۳۹۷
name وحید ذوالفقاری
email vahid...@yahoo.com
mm
ent
s
QR codeshare همرسانی پیوند
email twitter
h
a
re